X
تبلیغات
::. داستان .::. عشق .::

مرا هزار امید است و هر هزار تویی


شروع شادی و پایان انتظار تویی


بهارها که زعمرم گذشت و بی تو گذشت


چی بود غیر از خران اگر بهار تویی...


دلم زهرچی به غیر از تو بود خالی ماند


در این سرا گر بمان که ماندگار تویی...

+ نوشته شده در  26 Jan 2013ساعت 2:9 PM  توسط Love-Story-H | 

توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرند


دو تا خسته دوتا تنها ، یکی شان تو یکی شان من


دیوار از سنگ سیاه است، سنگ سرد و سخت خارا


زده قفل بی صدای به لب های خسته ی ما


نمیتونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار


همه ی عشق منو تو قصه است، قصه ی دیوار


همیشه فاصله بوده بین دستای منو تو


با همین تلخی گذشته شب و روز های منو تو


راه دوری بین ما نیست ،اما باز اینم زیاده


تنها پیوند منو تو دست مهربون باده


ما باید اسیر بمونیم زنده استیم تا اسیریم


واسه ما رهایی مرگه ، ما رها بشیم میمیریم


کاش که این دیوار خراب شه ،منو تو باهم بمیریم


توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم


شاید اونجا توی دلها درد بی زاری نباشه


میان پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه



برچسب‌ها: دو تا پنجره, دو تا دیوار, دو تا اسیر, دو تا خسته, لب های خسته
+ نوشته شده در  9 Jan 2013ساعت 10:4 AM  توسط Love-Story-H | 
سلام به تو که رفتی و مرا تنها گذاشتی...

ولی بازم هم یک سال، یک ماه و یک روز خاص دیگه تو زندگی من یا شایدم تو زندگی تو اومد.

بله درسته روز روز تولد تو هست، روزی که تو به دنیا اومدی و چندسالی از این روزها رو باهم بودیم. اما چندسالی میشه که این روز رو باهم نیستیم و ترکم کردی و رفتی اما من فراموشت نکردم و برای رسیدن این روز لحظه شماری می کردم...

فقط میخوام بهت بگم که هزاران سال رو درکنار کسی که باهاش هستی به خوبی و خوشی زندگی کنی...

برای من هنوز همون نازنینی، همون عزیزترینی....

تولد مبارک نازنین


برچسب‌ها: تولد مبارک, تولد مبارک نازنین, داستان عشق, نازنین, غم عشق
+ نوشته شده در  1 Dec 2012ساعت 7:59 AM  توسط Love-Story-H | 
مـــی خـــواهـــم داستــانـــی از علاقــــه ام بـــه تــــو را بنـویســم
 
یـــکی بـــــود ، یــــکی …
 
بــی خیال……..!!
 
خــــلاصـــه اش میشود اینــــــکـه :
 
دوستـت دارم ، اما آخرش تو ترکم کردی....!!!

برچسب‌ها: داستان عشق, علاقه, عشق, ترک, یکی بود یکی نبود
+ نوشته شده در  21 Oct 2012ساعت 3:51 PM  توسط Love-Story-H | 
می بخشمت...!

 


بخاطر تمام خنده هایی كه از صورتم گرفتی

بخاطر تمام غمهایی كه بر صورتم نشاندی

بخاطر دلی كه برایم شكستی

بخاطر احساسی كه برایم پرپر كردی 

 

بخاطر زخمی كه بر وجودم نشاندی
 
بخاطر نمكی كه بر زخمم گذاردی
 
می بخشمت .....!

برچسب‌ها: داستان عشق, اشک, بخشش, احساس, غم
+ نوشته شده در  23 Sep 2012ساعت 9:25 AM  توسط Love-Story-H | 
روزی عشق از دوستی پرسید : تفاوت من و تو در چیست ؟

 

دوستی گفت: من دیگران را به سلامی آشنا میکنم تو به نگاهی ...

 

من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ...


برچسب‌ها: عشق, داستان, دوستی, داستان عشق, غمگین
+ نوشته شده در  15 Sep 2012ساعت 2:55 PM  توسط Love-Story-H | 
هر روز دلم در غم تو زار تر است
 
وز من دل بی رحم تو ، بی زار تر است
 
 
بگذاشتیم ،غم تو ، نگذاشت مرا
 
حقا که غمت از تو وفادار تر است

برچسب‌ها: غم تو, بی رحم, نازنین, داستان, داستان عشق
+ نوشته شده در  11 Sep 2012ساعت 1:22 PM  توسط Love-Story-H | 
 
اسمم داره یادم میره چون تو صدام نمیکنی
حالا که عاشقت شدم تو اعتنا نمیکنی

دلتنگ تر میشم ولی نشنیده میگیری منو
هنوز همه حالِ تورو از من فقط میپرسنُ
 

با این که با من نیستی دیوونه میشم از غمت
اصلا نمیخوام بشنوم که اشتباه گرفتمت

داشتنِ تو کوتاه بود اما همونم کم نبود
گذشته بودم از همه، هیچ کس به غیر تو نبود

حقیقتُ میدونی و از من دفاع نمیکنی
 
کنارِ تو میمیرم و تو اعتنا نمیکنی

مردم تورو از چشم من امشب تماشا میکنن
فردا غریبه ها منو پیش تو پیدا میکنن

کاش اتفاقی رد بشی از کوچه های دلخوری
به روم نیارم که چقدر میخوام که از پیشم نری

هربار با شنیدن صدای تو آروم شدم
حتی واسه ی رفتنت پیش همه محکوم شدم

برچسب‌ها: کوچه تنهایی, عاشق, داستان, داستان عشق, پیش تو
+ نوشته شده در  9 Sep 2012ساعت 12:51 PM  توسط Love-Story-H | 
"من و تو "خیلی کارها به دنیا بدهکاریم...!


مثل یک عکس دو نفره...

یا چرخ زدن بی دلیل در خیابان...

یا بستنی خوردن در یک روز برفی...!

حتی....

...

 
چاپ کردن عکس دو نفره...
...
مریض شدن و گلودرد به خاطر بستنی روز برفی...!
بیبن...!
من و تو خیلی کار داریم...
من و تو حتی اشناییمان را به دنیا بدهکاریم...


برچسب‌ها: منو و تو, داستان, داستان عشق, عکس, روز برفی
+ نوشته شده در  5 Sep 2012ساعت 1:39 PM  توسط Love-Story-H | 
تو رفتي و من شدم لحظه شمارت
 
                                  دو قطره اشک مانده يادگارت
 
 
اگر برگشتي و من را نديدي
 
                             بدان که مرده ام از انتظارت . . .

برچسب‌ها: داستان عشق, اشک, انتظار, مرده ام, نازنین
+ نوشته شده در  4 Sep 2012ساعت 1:27 PM  توسط Love-Story-H | 

می‌دانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و … من نمی‌دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟

حالا که آمدی
حرفِ ما بسیار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست …!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست!
سربه‌سرم می‌گذاری … ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آید.

مگر می‌شود نیامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟!
تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها!؟
باشد، گریه نمی‌کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد.
چه عیبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید
هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی‌ست …!

آن روز نزدیک به جاده‌ای از اینجا دور
دختری کنار نرده‌های نازک پیچک‌پوش
هی مرا می‌نگریست
جواب ساده‌اش به دعوت دریاندیدگان
اشاره‌ی روشنی شبیه نمی‌آیم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزدیکتر از یک سلامِ پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنایی در این حوالیِ‌ ناآشنا …!
رو به شمالِ پیچک‌پوش
پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد
نشانم داده بود
من منظورِ ماه را نفهمیدم
فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک
پُر از جوانه‌ی بید و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسریِ خیس پُر از بوی گریه بر نرده‌ها پیدا بود.

آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بیا
یک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی
حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد
جز من کسی تُرا ندیده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی
تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آینه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سایه‌سارِ‌ یاس می‌دادی.

یادت هست
زیرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد
ما راهمان را گُم کرده بودیم ری‌را!
یادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را
گریسته بودم و تو نمی‌دانستی!

آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود
من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت
چه شوقی شبستانِ رویا را گرفته بود،
دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار
هر دو پَرپَر زدند، رفتند
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.

حالا بیا برویم
برویم پای هر پنجره
روی هر دیوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را
برای مردمان ساده بنویسیم
مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من
هوای تازه می‌‌خواهند!
ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و
اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.

یادت هست؟
گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز
همین گهواره‌ی بنفش
همین بوسه‌ی مایل به طعمِ ترانه است؟
ها ری‌را …!
من به خانه برمی‌گردم،
هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند
سرآغازِ‌ پرسه‌ای غریب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.

سر به هوا
کودکانِ کامل اُردیبهشت
راه غریب گریه را بر عبور آوازِ من بسته بودند
صدایم به سایه‌سارِ درّه نمی‌رسید
تو آن سوتر از ردیف صنوبران
پای پرچینِ پسینی شکسته شاید
کتابی از نشانیِ دوستانمان را ورق می‌زدی،
زنان کوچه می‌گویند
به گمانم تُرا در صفِ‌ صحبت آرزویی دور دیده‌اند،
حالا همه‌ی همسایه‌ها می‌دانند
من هر غروب، غروب هر پنجشنبه تا شبِ‌ التماس
به جستجوی عکسِ کوچکی از تو بالای کارنامه‌ی سالِ آخرت
هی گنجه و پشت و رویِ خانه را در خواب خاطره می‌گردم
پس نشانی تُرا کی در هراسِ گمشدن از دست‌داده‌ام ری‌را
هنوز که هنوز است
از گنجه‌ی قدیمی خانه
بوی عَناب و اسپند و دیوان خطیِ‌ شاعری خوش
از خواب شیراز می‌آید.
نه مگر تو رفته بودی با نان تازه و تبسم کودکانِ اُردی‌بهشت بیایی؟!
نه مگر قرار ما قبول بوسه از دُعای همین مردمان خسته بود …؟!
نه مگر وعده‌ی ما نگفتنِ حتی یکی واژه از آن رازِ پرده‌پوش …؟!
پس چرا کلیدِ خانه را در خوابِ نیامدن گُم کردیم؟!

هی تو …!
تو از عطر آلاله … بی‌قرار!
تو این رسم رویا و گریه را
از که، از کدام کتاب، از کدام کوچه آموخته‌ای؟
کجا بوده‌ای این همه سال و ماه
چه می‌کرده‌ای که هیچ خط و خبری حتی
از خوابِ دریا هم نبود … ها؟!

ببین!
خانه هنوز همان خانه است
هیچ اتفاق خاصی رُخ نداده است:
یک پالتوی کهنه، چتری شکسته
دو سه سنجاقِ نقره‌ای
کتابخانه‌ی کوچکِ شعر و سوال و سکوت
و شیشهْ عطری آشنا
که بوی سالهای دورِ دریا می‌دهد هنوز.

غریب آمدی و آشنا رفتی!
اما من که خوب می‌شناسَمَت ری‌را!
من بارها …،
تُرا بارها در انتهای رویایی غریب دیده بودم
تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خیابان
در انعکاسِ‌ رُخسارِ دختران ماه،
در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ایستگاه و
سایه‌سارِ مه‌آلود آسمان …

چه احترام غریبی دارد این خواب، این خاطره، این هم دیده که دریا … ری‌را!
تمامِ این سالها همیشه کسی از من سراغِ تُرا می‌گرفت
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو.
گفتی بنویس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ دریاهای جنوب را من گریسته‌ام.

راهِ دورِ تهران آیا
همیشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟!
حوصله کن ری‌را،
خواهیم رفت.
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که می‌روی
همیشه این منم که می‌مانم …

چه بوی خوشی می‌دهد این جامه‌ی قدیمی
این پیراهن بنفش
این همه پروانه‌ی قشنگ در قابِ نامه‌ها،
این چند حَبه‌ی قند در کُنج روسری
قابِ عکسی کهنه
بر رَف گِل‌اندودِ بی‌آینه،
و جستجوی خط و خبری خاموش
در ورق‌پاره‌های بی‌نشان
که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود بُرده است.

دیدی!
دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم
دیدی در آن دقایقِ دیر باورِ پُر گریه گُمَت کردم
دیدی آب آمد و از سَرِ دریا گذشت و تو نیامدی!

آخرین روزِ خسته،
همان خداحافظِ آخرین، یادت هست!؟
سکه‌ی کوچکی در کف پیاله با آب گفتگو می‌کرد،
پسین جمعه‌ی مردمانِ بی‌فردا بود،
و بعد، صحبتِ سایه بود، سایه و لبخندِ این و آن.
تمامِ اهالیِ اطراف ما
مشغول فالِ سکه و سهمِ پیاله‌ی خود بودند،
که تو ناگهان چیزی گفتی
گفتی انگار همان بهتر که رازِ ما
در پچپچِ محرمانه‌ی روزگار … ناپیدا!
گفتی انگار حرفِ ما بسیار و
وقت ما اندک و
آسمان هم بارانی‌ست …

راستی هیچ می‌دانی من در غیبت پُر سوالِ تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟!
رسید، اما وقتی
که دیگر هیچ کسی در خاموشیِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خویش را نمی‌دید.

در غیبت پُر سوالِ تو
آشنایان آن همه روزگارِ یگانه حتی
هرگز روشناییِ خاطرات تُرا بیاد نیاوردند.
در غیبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکید.
در غیبت پُر سوال تو عقربه‌های شَنگِ بی‌بازگشتِ هیچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسینِ پنج‌شنبه نرسید.
حالا که آمدی، آمدی ری‌را!
پس این همه حرفِ نامنتظر از رفتنِ بی‌مجال چرا؟!

راستی این همان پیراهنِ بنفش پُر از پروانه‌ی آن سالها نیست؟
مگر همین نشانی تو از راهِ دور دریا نبود،
پس چطور در ازدحام دلهره، ناگهان گُمت کردم
پس چطور در حرف و حدیثِ مبهمِ بی‌فردا گُمت کردم؟
مگر ما کجای این بادیه‌ی بی‌نشان به دنیا آمده‌ایم ری‌را!
ما هم زیر همین آسمانِ صبور
مردمان را دوست می‌داریم.

حالا بیا به بهانه‌ای
تمام شبِ مغموم گریه را
از آوازِ نور و تبسمِ ستاره روشن کنیم
من به تو از خواب‌های آینه اطمینان داده‌ام ری‌را!
سرانجام یکی از همین روزها
تمام قاصدک‌های خیسِ پژمرده از خوابِ خارزار
به جانب بی‌بندِ آفتاب و آسمان بر می‌گردند.

حالا دیگر دیر است
من نامِ کوچه‌های بسیاری را از یاد برده‌ام
نشانی خانه‌های بسیاری را از یاد برده‌ام
و اسامی آسان نزدیکترین کسانِ دریا را …!
راستی آیا به همین دلیلِ ساده نیست
که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد؟!
نه ری‌را!
سالها و سالها بود
که در ایستگاهِ راه‌آهن
در خواب و خلوتِ ورودی همه‌ی شهرها
کوچه‌ها، جاده‌ها، میدان‌ها
چشم به راه تو از هر مسافری که می‌آمد
سراغ کسی را می‌گرفتم که بوی لیموی شمال و
شب حلالِ دریا می‌داد.

چقدر کوچه‌های خلوتِ بامدادی را
خیسِ گریه رفتم و در غمِ غروب باز آمدم.
من می‌دانستم تو از میان روشن‌ترین رویاهای روزگار
تنها ترانه‌های ساده‌ی مرا برگزیده‌ای
چرا که من هنوز هم خسته‌ترین برادرِ همین سادگانِ زمینم، ری‌را!
هر بار که نام تو بر دفترِ گریه‌های من جاری شد
مردمانی را دیدم که آهسته می‌آمدند
همانجا در سایه‌سار گریه و بابونه
عَطرِ ترا از باغ پروانه به خوابِ کودکان خود می‌خواندند.
مردمان می‌فهمند
مردمانِ ساکت و مردمانِ صبور می‌فهمند
مردمان دیری‌ست که از رازِ واژگانِ ساده‌ی من
به معنای بعضی آوازها رسیده‌اند.
رازی دارد این سادگی،
این رسیدنِ رویا
معلوم است که بعد از “نامه‌ها”
مرا آوازی از تحمل اوقاتِ گریه آموخته‌اند.
کجا می‌روی حالا؟!
بیا، هنوز تا کشفِ نشانی آن کوچه
حرفِ ما بسیار و
وقتِ ما اندک و
آسمان هم بارانی‌ست!
اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند،
فرض که هیچ نامه‌ای هم به مقصد نرسید،
فرض که بعضی از اینجا دور،
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته‌اند،
با رویاهامان چه می‌کنند؟!

همین جا، نزدیک به همین میلِ همیشه‌ی رفتن
انگار که بادبادکی از یاد رفته بر خارِ خوشباور
چشم به راهِ کودکانِ دبستانیِ دور
هی بی‌قراریِ غروب را تحمل می‌کند،
اما کمی دورتر از بادِ نابَلَد
عده‌ای آشنا
مشغولِ چراغانی کوچه تا انتهای آینه‌اند،
انگار شبِ دیدارِ باران و بوسه نزدیک است.

تو هی زلال‌تر از باران،
نازک‌تر از نسیم،
دلِ بی‌قرارِ من، ری‌را!
رو به آن نیمکتِ رنگ و رو رفته
بال بوته‌ی بابونه … همان کنارِ ایستگاهِ پنج‌شنبه،
همانجا، نزدیک به همان میلِ همیشه‌ی رفتن!
اگر می‌آمدی، می‌دانستی
چرا همیشه، رفتن به سوی حریمِ علاقه آسان و
باز آمدن از تصرفِ بوسه دشوار است!
راستی مگر نشانیِ ما همان کوچه‌ی پیچک‌پوشِ دریا نبود؟
پس من اینجا چه می‌کنم؟
از این چند چراغِ شکسته چه می‌خواهم؟
اینجا هیچ‌کدام از این همه پنجره‌ی پلک‌بسته‌ی غمگین هم نمی‌داند
کدام ستاره در خوابِ ما گریان است.

من البته آن شب آمدم
آمدم حتی تا همان کاشیِ لَبْ‌لعابیِ آبی
تا همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم،
اما جز فال روشنی از رازِ حافظ و
عَطرِ غریبی از گیسوی خیسِ تو با من نبود.
آمدم، در زدم، بوی دیوار و دلْ‌دلِ آبی دریا می‌آمد،
نبودی و هیچ همسایه‌ای انگار تُرا نمی‌شناخت،
دیگر از آن همه کاشی
از آن همه کلمه، کبوتر و ارغوان انگار
هیچ نشانه‌ی روشنی نبود،
کسی از کوچه نمی‌گذشت
تنها مادری از آوازِ گریه‌های پنهانی
از همان بالای هشتیِ کوچه می‌آمد،
نه شتابی در پیش و
نه زنبیلی در دَست
فقط انگار زیر لب چیزی می‌گفت.
خاموش و خسته
صبور و بی‌پاسخ از کنار نادیده‌ام گذشت.

آه اگر بمیرم این لحظه
چه کبوترانی که دیگر از بالای آسمان
به بامِ حَرَم باز نخواهند گشت!

ری‌را جان!
میان ما مگر چند رودِ گِل‌آلودِ پُر گریه می‌گذرد
که از این دامنه تا آن دامنه که تویی
هیچ پُلی از خوابِ پروانه نمی‌بینم …!

آسمان، آبی …
و شهر، تمام شهر
تا خوابِ نزدیک به صبح نماز … خلوت!

شبی که رفت
غروبِ روشنش را از یاد نخواهم بُرد.

آن شب که تو رفتی، باز آسمان آبی بود
باز تمام شهر خلوت بود
و باز پایانِ پسینی غریب که بمبارانِ محله‌های ساکتش
از همان عطسه‌ی حُباب و هول و ولای سپیده‌دم پیدا بود
تمام مردمِ شهر به دره‌های دور گریخته بودند
گهواره‌یی شکسته در کوچه و
نامه‌ی مچاله‌یی در باد …!
دو سه ستاره‌ی نوخط از خوابِ مدرسه
به جانب کیسه‌های ماسه و
سربندهای باران و ولوله می‌رفتند.
آژیر احتمالِ “نه ای خدا!”،
زُق‌زُق زخمی کهنه در پسِ پیراهنِ عزا،
سوالی ساده و سوالی ساکت،
سوالی که حتما بی‌چرا، ری‌را!
پرده‌ی سنگینِ خانه را از بوی باروت و بیم پس می‌زنم
یک لحظه تو در کوچه‌ی روبه‌رو پدیدار می‌شوی
گریبانِ دخترانه‌ی تو گُلگون است
کبوتری سر بُریده در آغوش،
به جانبِ امدادِ آدمیان می‌دَوی.
باد می‌آید
باران می‌آید
نه، چیزی نیست
میدانِ ساکت پسین و
چند پیاده‌ی پُر شتاب …،
فقط همین!
تو چیزی، انگار بسته‌ای به کودکی می‌سِپُری
پنچره‌ی خانه را نشانش می‌دهی
نزدیکتر از همیشه با همان روسریِ نازکِ قشنگ
انگار آژیرِ قرمزِ این وقتِ نامراد را نشنیده‌ای … ری‌را!

کودک به جانب درگاهِ خانه می‌دَود،
پله‌ها را در باورِ معجزه طی می‌کنم،
پیش از دق‌الباب
در به کوچه گشوده خواهد شد.
رازی در راه‌ست!
نگاه می‌کنم
نه، چیزی نیست
نه کودکی در راه و
نه سایه‌ساری که تو بودی …
“تو هم با ما نبودی!”

دیوارِ سنگچینِ خانه‌ها،
خواب‌های کودکانِ اُردیبهشت،
کوچه‌باغی در مِه،
و دوره‌گردی کور با چلچله‌ی کمانچه‌اش
در پسین ایستگاهِ پنج‌شنبه‌های راه‌آهن.
من هم مثل همیشه و هنوز
با دستمالی سپید، پاکتی سیگار و گزینه‌ شعر فروغ
چمدانی پُر از ترانه و شبنم
دل و دستی تشنه از لمسِ تبسمِ تو
و سلامی ساده و چتری مشترک
تا خوابِ دورِ نور می‌روم.

برهنه به بستر بی‌کسی مُردن، تو از یادم نمی‌روی
خاموش به رساترین شیونِ آدمی، تو از یادم نمی‌روی
گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی‌قرار، تو از یادم نمی‌روی
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهایی،
تو از یادم نمی‌روی
سوزَنریزِ بی‌امانِ باران، بر پیچک و ارغوان،
تو از یادم نمی‌روی
تو … تو با من چه کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟!

دیر آمدی … دُرُست!
پرستارِ پروانه و ارغوان بوده‌ای، دُرُست!
مراقب خواناترین ترانه از هق‌هقِ گریه بوده‌ای، دُرُست!
رازدارِ آوازِ اهل باران بوده‌ای، دُرُست!
خواهرِ غمگین‌ترین خاطراتِ دریا بوده‌ای، دُرُست!
اما از من و این اندوهِ پُرسینه بی‌خبر، چرا؟

آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار این شیشه کشیدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسین و پروانه پائیدم و تو نیامدی!
باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی همیشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ سالیان …!
من اما از همان اولِ بارانِ بی‌قرار می‌دانستم
دیدار دوباره‌ی ما مُیَسّر است … ری‌را!
مرا نان و آبی، علاقه‌ی عریانی،
ترانه‌ی خُردی، توشه‌ی قناعتی بس بود
تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم.

می‌دانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا همه می‌دانند که همه‌ی ما یک‌طوری غریب
یک طوری ساده و دور
وابسته‌ی دیرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ایم.

آن روز
همان روز که آفتاب بالا آمده بود
دفتر مشق ما
هنوز خوابِ عصر جمعه را می‌دید.
ما از اولِ کتاب و کبوتر
تا ترانه‌ی دلنشین پریا
ری‌را و دریا را دوست می‌داشتیم.

دیگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پیاله‌ی آب نخواهم گرفت
دیگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت
دیگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ایوانِ آذرماه نخواهم گرفت
دیگر نه خوابِ گریه تا سحر،
نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه،
دیگر نه بُن‌بستِ باد و
نه بلندای دیوارِ بی‌سوال …!
من، همین منِ ساده … باور کن
برای یکبار برخاستن
هزار‌هزار بار فروافتاده‌ام.

دیگر می‌دانم
نشانی‌ها همه دُرُست!
کوچه همان کوچه‌ی قدیمی و
کاشی همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم،
خانه همان خانه و باد که بی‌راه و بستر که تهی!

ها ری‌را، می‌دانم
حالا می‌دانم همه‌ی ما
جوری غریب ادامه‌ی دریا و نشانیِ آن شوقِ پُر گریه‌ایم.
گریه در گریه، خنده به شوق،
نوش! نوش … لاجرعه‌ی لیالی!
در جمع من و این بُغضِ بی‌قرار،
جای تو خالی!


برچسب‌ها: نامه, عاشق, دل, داستان, گریه
+ نوشته شده در  8 Aug 2012ساعت 11:34 PM  توسط Love-Story-H | 
آدما از آدما زود سیر میشن

آدما از عشق هم دلگیر میشن

آدما رو عشقشون پا میذارن

آدما،آدمو تنها می ذارن

منو دیگه نمیخوای خوب می دونم

تو کتاب دلت اینو می خونم

 

+ نوشته شده در  7 Aug 2012ساعت 2:40 PM  توسط Love-Story-H | 

خانه خراب تو شدم                         به سوی من روانه شو

سجده به عشقت می زنم        منجی جاودانه شو

ای کوه پر غرور من           سنگ صبور تو منم

یک لحظه سازه عاشقی         عاشق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام           می خواهمت ، می خواهمت

تو ماندگاری در دلم             می دانمت ، می دانمت

ای همه ی وجود من                       نبود تو نبود من

                        نبود تو نبود من...

نازنین ، ای نازنین رفتی و اینگونه قلبم را به آتش کشیدی، رفتی و با رفتنت امیدهایم را با خودت بردی و آنچنان دلم را شکستی که حتی باور کردنش برایم سخت است، اما من عاشقانه تو را می پرستم و به یادت زندگی می کنم....

نازنین می شود، آیا می شود از این خواب بیدار بشم و تورا در کنار خود ببینم...!؟

گرچه آبه رفته باز آید به رود

                              ماهی بیچاره اما مرده بود...

بعد از اینم آشیانت هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است... 


برچسب‌ها: عشق, نازنین, ماهی, سنگ صبور, ستاره
+ نوشته شده در  28 Jun 2012ساعت 3:2 PM  توسط Love-Story-H | 
دل بریدم از تمام زندگی

                      در تو گم گشتم به نام زندگی

با تو بودن شد برایم هر نفس

                           معنی ناب کلام زندگی...

سلام،امیدوارم در کنار خانوادات خوش و سلامت باشی...

روزهای بهار را با خوشی در کنار هر کسی هستی خوش باش...

خیلی حرف دارم واسه گفتن،اما کجاست اون کسی که به این دردام گوش می کرد؟

کجاست اون نازنینی که ...

کجاست...؟

تنها جواب این سوال این است :

او مرا فراموش کرده است،همین...


برچسب‌ها: دل, داستان, عشق, درد دل, تنهایی
+ نوشته شده در  1 Apr 2012ساعت 10:2 PM  توسط Love-Story-H | 
هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره

                                  دلم غصه داره،دلم بی قراره

نه شب عاشقانس،نه رویا قشنگه

                           دلم بی تو خونه،دلم بی تو تنگه


برچسب‌ها: دل, غصه, شب, داستان عشق, رویا
+ نوشته شده در  15 Mar 2012ساعت 9:39 AM  توسط Love-Story-H | 
چرا همیشه افتادن سرنوشت برگ است...؟!
برچسب‌ها: برگ, عشق, داستان, سرنوشت, تنهایی
+ نوشته شده در  15 Mar 2012ساعت 9:33 AM  توسط Love-Story-H | 
اشک در چشمان من

                             دریای غم دارد به دل

خنده بر لب می کنم

                           تا کس نداد راز دل...


برچسب‌ها: دریا, غم, داستان عشق, چشم, راز دل
+ نوشته شده در  15 Mar 2012ساعت 9:30 AM  توسط Love-Story-H | 
سلام ...

نیستی،سالهاست که رفته ای و بهاری در من وجود ندارد.

ماهاست که ترکم کرده ای و هر روز بر من سخت می گذرد.

اینقدر ازم بیذار بودی که اینگونه ترکم کردی...؟!؟

می دانم دیگر دلت برایم تنگ نمی شود،دیگر روزهایت را به یاد من آغاز نمی کنی...

یادت خاطراتمان دیگر تورا می رنجاند،یاد آن همه عشقی که بهم داشتیم تو را آزار می دهد...؟!

دیگر سال نو برایم معنا ندارد...

کاش...

مواظب خودت باش...

درکنار هرکه هستی خوش باش و مرا فراموش کن بگذار به غمی که به قلبم دادی تنها بمیرم...

 

یکی می پرسد: " اندوه تو چیست؟!

سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟! "

برایش صادقانه می نویسم...

برای آنکه باید باشد و نیست....

 


برچسب‌ها: بهار, سال نو, قلب, نازنین, عشق
+ نوشته شده در  15 Mar 2012ساعت 9:23 AM  توسط Love-Story-H | 
سلام نمی دانم چرا اینگونه رفتی و ترکم کردی؟! تنها چیزی که برایم گذاشتی خاطراتی هستند که هر لحظه تنهایم را به یادم می آورند... شاید با خود بگوی فراموشت کردم،اما اینگونه نیست... دلم تنها و بی کس شده میان هزاران غم غرق گشته در دریای از اشک چشمانم،بیزار از همه چیز گشته در تنهایی... با خود نگفتی چگونه تکه های قلب شکسته ام را از میان بیایان غمی که مرا در آن سرگردان کردی جم آوری کنم...؟ فراموشت نکرده ام،ای که غم ها برای شب هایم به ارمغان آوردی... اشکهای برای دوریت ریختم یادشان هست که فراموشت نکرده ام... دنیا عجب رسمی داری! انتظار برای رسیدن به هیچ...!!! این است سرنوشت من نازنین...
+ نوشته شده در  16 Feb 2012ساعت 0:24 AM  توسط Love-Story-H | 
+ نوشته شده در  14 Feb 2012ساعت 10:28 PM  توسط Love-Story-H | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام به همه عاشقان .
تقدیم به عشقم : نازنینم

داستان عشق، داستان جنگ نیست. داستان سیاست نیست. داستان خیانت و آرمان نیست. داستان، داستان عشق است.

معنای زنده بودن من، با تو بودن است.

نزدیك، دور

سیـر، گرسنه

رها، اسیـر

دلتنگ، شاد

آن لحظه‌ای كه بی تو سرآید مرا، مبـاد!

آدرس های دیگر این وبلاگ
www.tavalod-nazi.j28.ir
www.Love-Story.j28.ir
www.Mohsen-n.j28.ir
دوستان عزیز با وارد کردن نام و آدرس ایمیل خود در خبر نامه وبلاگ از اخبار و مطالب به روز شده وبلاگ آگاه شوید.عاشق باشید..

خواهم که در این غمکده آرام بمیرم گمنام سفر کردم و گمنام بمیرم خواه ز خدایم که به دلخواه بمیرم .یعنی تو رو ببینم آنگاه بمیرم.

پیوندهای روزانه
یاد تو
ای اشک
آخر قصه
نمیاد
داستان عشقی(دختران)
داستان عشقی(دختران)
فقط تو را دوست دارمو بس
دوستت دارم
معلم عشق
عشق معنای عشق
just you
دلم تنگ است
قبر من
عشق یعنی 2
رفتنت
هرجا تو باشی
از وقتی رفتی
غم تنها ترین تنهای دنیا
امید
ای کاش
رازهای عشق
رازهای عشق
شعر عاشقی
حرف های دلم زیاده
اگر عشق نباشد دل نيست...
زندگی
بارون
سوال گذشته من از عشقم
عشق یعنی
تخته سنگ
بی تو
پاییز رو دوست دارم....
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل بهمن 1391
هفته سوم دی 1391
هفته دوم آذر 1391
هفته چهارم مهر 1391
هفته اوّل مهر 1391
هفته چهارم شهریور 1391
هفته سوم شهریور 1391
هفته دوم شهریور 1391
هفته سوم مرداد 1391
هفته دوم تیر 1391
هفته دوم فروردین 1391
هفته چهارم اسفند 1390
هفته چهارم بهمن 1390
هفته دوم آذر 1390
هفته اوّل آبان 1390
هفته چهارم تیر 1390
هفته چهارم خرداد 1390
هفته سوم اسفند 1389
هفته اوّل دی 1389
هفته سوم آذر 1389
هفته دوم آذر 1389
هفته اوّل آذر 1389
هفته چهارم آبان 1389
هفته سوم آبان 1389
هفته دوم آبان 1389
هفته اوّل آبان 1389
هفته چهارم مهر 1389
هفته سوم مهر 1389
هفته دوم مهر 1389
هفته اوّل مهر 1389
هفته چهارم شهریور 1389
هفته سوم شهریور 1389
هفته اوّل شهریور 1389
هفته سوم مرداد 1389
هفته دوم مرداد 1389
هفته اوّل مرداد 1389
آرشيو
برچسب‌ها
داستان عشق (10)
داستان (7)
عشق (6)
نازنین (5)
دل (3)
غم (2)
اشک (2)
تنهایی (2)
عاشق (2)
دریا (1)
احساس (1)
چشم (1)
غمگین (1)
یکی بود یکی نبود (1)
بخشش (1)
علاقه (1)
سال نو (1)
درد دل (1)
نامه (1)
سرنوشت (1)
نویسندگان
Love-Story-H
Love-Story-N
پیوندها
عاشقانه
:.مارال.:
شخصی / دوستانه / سرگرمی
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
کارت پستال و جملات عشقولانه
ســـــــــــکوت اشـــــــک
دانلود همه چیز
به نام آنکه همین نزدیکی هاست
تولدت مبارک نازنينم
عاشق ها بیان تو
وبلاگ هوداران پرسپولیسی
بازی کنید و پولدار شوید
:: جایی برای با هم بودن::
صدف جون
نوشته های عاشق
آموزش کسب درآمد اینترنتی
شهر فرنگ از همه رنگ
shopolak
کسی که مثه هیشکی نیس
محبوب شب
::عاشقانه::
عشق شیشه ای
(سعید)
عاشقان تنها
جادوی عشق
مطالب دزدي فقط در اين وبلاگ
to gether
27-_.~^*{((." DoGY BAX ".))}*^~._
***نقطه ي عشق ما***
داستان هاي عاشقانه
کیمیا
داریوش لاین
باشگاه دوستداران احسان علیخانی
Google
Jamasp
Yahoo!
MSN
Black Love
-ثانیه شمار بی کسی
**** ليلي و مجنون ****
نگار
صفای اشک وفای غم
عاشقانه
دختری از جنس باران
ساکت نمون
Love Story-H
Love Story-N
Love Story
داستان عشق
دانلود همه چیز از آهنگ تا pes2011و ترینر بازی ها
شاهين آسمانها
***مريم پاپلي***
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM