تبليغاتX
::.داستان.::. عشق .::

::.داستان.::. عشق .::

کسی با هم نمیخواد مارو اما...حالا ما با همیم تنهای تنها...







.: تـوضـیـحـات :.

سلام به همه عاشقان .
تقدیم به عشقم : نازنینم

داستان عشق، داستان جنگ نیست. داستان سیاست نیست. داستان خیانت و آرمان نیست. داستان، داستان عشق است.

معنای زنده بودن من، با تو بودن است.

نزدیك، دور

سیـر، گرسنه

رها، اسیـر

دلتنگ، شاد

آن لحظه‌ای كه بی تو سرآید مرا، مبـاد!

آدرس های دیگر این وبلاگ
www.tavalod-nazi.j28.ir
www.Love-Story.j28.ir
www.Mohsen-n.j28.ir
دوستان عزیز با وارد کردن نام و آدرس ایمیل خود در خبر نامه وبلاگ از اخبار و مطالب به روز شده وبلاگ آگاه شوید.عاشق باشید..

خواهم که در این غمکده آرام بمیرم گمنام سفر کردم و گمنام بمیرم خواه ز خدایم که به دلخواه بمیرم .یعنی اینکه تو رو ببینم آنگاه بمیرم.


.: ا مـکـانـات:.
صفحه ی اول
پست الکترونیک


.: نـویـسـنـده
:.
Love-Story-M
Love-Story-N


.: آ ر شـیـو :.
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387


.: پیوندهای روزانه :.

داستان عشقی(دختران)
داستان عشقی(دختران)
فقط تو را دوست دارمو بس
دوستت دارم
معلم عشق
عشق معنای عشق
just you
دلم تنگ است
قبر من
عشق یعنی 2
رفتنت
هرجا تو باشی
از وقتی رفتی
غم تنها ترین تنهای دنیا
امید
ای کاش
رازهای عشق
رازهای عشق
شعر عاشقی
حرف های دلم زیاده
اگر عشق نباشد دل نيست...
زندگی
بارون
سوال گذشته من از عشقم
عشق یعنی
تخته سنگ
بی تو
پاییز رو دوست دارم....
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين
:: تمام پیوندها ::


.: لـیـنـکهـا :.
عاشقانه
:.مارال.:
شخصی / دوستانه / سرگرمی
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
کارت پستال و جملات عشقولانه
ســـــــــــکوت اشـــــــک
دانلود همه چیز
به نام آنکه همین نزدیکی هاست
تولدت مبارک
عاشق ها بیان تو
๑۩۞۩๑ وبلاگ هوداران پرسپولیسی ๑۩۞۩๑
بازی کنید و پولدار شوید
خاطرات داستان عشق
:: جایی برای با هم بودن::
صدف جون
نوشته های عاشق
آموزش کسب درآمد اینترنتی
شهر فرنگ از همه رنگ
shopolak
کسی که مثه هیشکی نیس
محبوب شب
::عاشقانه::
ஜ*ஜ عشق شیشه ای ஜ*ஜ
(سعید)
عاشقان تنها
جادوی عشق
مطالب دزدي فقط در اين وبلاگ
to gether
_.~^*{((." DoGY BAX ".))}*^~._
***نقطه ي عشق ما***
داستان هاي عاشقانه
کیمیا
داریوش لاین
باشگاه دوستداران احسان علیخانی
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

*آمار وبلاگ *
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS


* طراح قالب*

www.TaKTemp.com


* كدهاي جاوا*



اگه نیایی


می دونم آسمون رنگ چشای تو داره


می دونی شب مهتابی پیش تو کم می یاره


می دونم مرغهای ساحل واسه تو دم میزنن


می دونی شن های ساحل واسه تو جون میبازن


می دونم اگه بری همه اونا دق می کنن


می دونی بدون تو یه کنج غربت میمیرم


می دونم با رفتنت آرزوهام سراب میشه


می دونی اگه نیای بدون تو چه ها میشه


می دونم اگه بخوای می تونی باز تو بیای


تو بیای پا بزاری بازم روی دوتا چشام


نویسنده: Love-Story-M
ساعت: 2:27 AM
تاریخ:
9 Nov 2009


روزی که میخواستم از شهرمون برم

پیش هزاران چشم تو گریه میکردی

میگفتی با حسرت دیگه برنمیگردی

گفتم که عمر این سفر کوتاهه کوتاهه

گفتی که یاد من همیشه با تو همراهه

گفتم مبادا جای من را دیگری گیرد

گفتی که منتظر نشستن اخرین راهه

حالا که برگشتم با ارزوهایم

دست قشنگه تو در دسته من سرده

میگه نگاه تو کاشکی که برگرده

دل را اگر دادی به دیگری بگو بگو

از من تو پیدا کردی بهتری بگو بگو

دل را به دیگران سپردن خود بود گناه

از دام من خواهی که بپری بگو بگو....


نویسنده: Love-Story-N
ساعت: 6:46 PM
تاریخ:
7 Nov 2009


اگه یک شبه دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون

که تمام فکر من پیشه تو بود

مثل تو توو زندگیم

هیچکی

نبود

عزیز دلم...همیشه یادت باشه وجود تو برای من عین خوشبختیه....لازم نیست برای خوشبخت بودنم چیزی داشته باشی...تو برام قشنگترین مفهوم و معنا از خوشبختی هستی....به عشقت همیشه افتخار میکنم و به خودم میبالم که عاشق تو هستم بهترین من....

دوستت دارم


نویسنده: Love-Story-N
ساعت: 5:6 PM
تاریخ:
3 Nov 2009


سلام نازنینم بازم صدای قلب مهربونتو شندیم داشتم زیر بارون قدم میزدم آخه همین الانم که دارم مینویسم بیرون داره بارون خیلی قشنگی می باره عزیزم... همون حس غریب یه دفعه بم گفت که یکی داره صدات میکنه منم اومدم خونه دیدم همین ۱۰ دقیقه پیش نت اومدی عزیزم کاش اینجا پیشم بودی خیلی دلم برات تنگ شده...

نمیدونم چیکار کنم.میدونم این از سرنوشت بده منه عزیزم...

هیچی دارم به پات بریزم عزیزم...

هیچی ندارم که بتونم باهاش این فاصله ها رو به نزدیکی تبدیل کنم...

هیچی ندرم که تو رو خوشبخت کنم...

ببخش ای نازنین...

ببخش...

عزیزم مواظب خودت باش...

همیشه عاشقتم همین جا...

یادت نره گلم اون بالا هم نوشته شده کسی با هم نمیخواد مارو اما/حالا ما با همیم تنهای تنها...)

نازنینم مواظب خودت باش و به خاطر این فاصله ها غصه نخور عزیزم نمیخوام فاصله ها داغونت کنه ...

پس خواهش میکنم...

دوست دارم نازنینم...

مواظب خودت باش مهربونم... 


نویسنده: Love-Story-M
ساعت: 10:14 PM
تاریخ:
2 Nov 2009


خوبی عزیز دلم؟....هرچی خواستم نظر بذارم نشد مجبور شدم اینجا بنویسم....

امیدوارم الان که داری اینو میخونی حالت خوب باشه .....دلم لینقدر برات تنگ شده که نمیدونم چی بگم....اینقدر دلم میخواد باهات حرف بزنم...دستام بی اختیار خودشونو میکوبن به کیبرد تا زود تر و تند تر بتونم بنویسم و بیشتر باهات حرف بزنم.....

مثل همیشه میگم....هنوز کنارتم...با همه ی وجودم ...و دیگه هیچی از دلم باقی نمونده و قسمتی از ذهنم نیست که با یاد تو و فکر تو پر نشده باشه.....

نمیدونم اخهاین چه سرنوشته عجیبیه که من دارم...دیگه واقعا نمیدونم چی کار باید بکنم...

اما میخوام به امید لحظه ی دیدار زنده بمونم...میخوام ثانیه هارو بشمارم...انتظار سخته برای همه سخته....اما من با یاد تو وعشق تو خودمو اروم میکنم و تنها توی این شبای سرد به امید رسیدن به تو...به زندگیم..به عشقم تحمل میکنم...منم همیشه همین جا عاشقتم....

من از شروع شب در انتظار تو

تو یاره غیر و من

همیشه یاره تو.....

بیرون داره میاد شب از خونه ها

تو خورشید منی...تو هم بیرون بیا......

دوست دارم...همه ی هستی من.....


نویسنده: Love-Story-N
ساعت: 9:33 PM
تاریخ:
2 Nov 2009


ببخش اي نازنين گاهي زغم آواز سر دادم...


مي دانم دلت رنجيد.


ببخش اي مهربان اگر زخمم نشان دادم...


مي دانم دلت لرزيد.


ببخش گاهي نگاهت را به عكس غم سوق مي دادم...


مي دانم ديده ات از آن پس مرا كم ديد.


ببخش اي دوست به جاي خنده بر لبهاي تو غمهاي خود دادم...


ميدانم كه خود خواهم.


ببخش گاهي چه بي رحمانه از دردهايم رخ نشان دادم...


مي دانم كه بد كردم.


ببخش ديگر نخواهم گفت از غم هايم...


مي دانم كه مي بخشي.


بخند اي دوست زيباست لبخند هايت...


مي دانم تو ميخندي.


وبعد از شادي و خرسندي ات ...


عجب زيباست دنيايم...

بخند ...


نویسنده: Love-Story-M
ساعت: 11:3 PM
تاریخ:
1 Nov 2009


پای من جونیتو هدر نکن دلبر من

باخت من کافیه تو دیگه به پای من نباز

توی قلب مهربونت واسه من خونه نساز

من بازنده رو خوب ببین برو تنهام بذار

من یه پاییزیم و ولی تو چی گل بهار

دل به کی بستی عزیزم به من بی کس و کار

قدر دنیا رو بدون لحظه ها شو حروم نکن

برو و دو روز دنیا رو با من تموم نکن

منو با اشکای قشنگت روبه رو نکن

آخه من خودم ته راه و دیدم ساهیه

آخر این همه عشقو عاشقی تباهیه

انگاری تو تنگ این دنیا جای یه ماهیه

...

 واسه خوندن حرفام عزیزم اینجا کلیک کن. 


نویسنده: Love-Story-M
ساعت: 12:1 PM
تاریخ:
30 Oct 2009


جدایی درد بی درمان عشق است


جدایی حرف بی پایان عشق است


جدایی قصه های تلخ دارد


جدایی ناله های سخت دارد


جدایی شاه بی پایان عشق است


جدایی راز بی پایان عشق است


جدایی گریه وفریاد دارد


جدایی مرگ دارد درد دارد


خدایا دور کن درد جدایی


که بی زارم دگر از آشنایی


نویسنده: Love-Story-M
ساعت: 9:15 PM
تاریخ:
25 Oct 2009


هر صدا و هر سکوتی،اونو یاد من میاره


میشکنه بغض ترانه،غم رو گونه هام میباره


از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد


حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد


دلمو از قلم انداخت،اونکه صاحب دلم بود


منو دوس داشت ولی انگار،اندازش یه ذره کم بود


از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد


حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد


نویسنده: Love-Story-M
ساعت: 9:10 PM
تاریخ:
25 Oct 2009


ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست


چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست

.

.

.

از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام


ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست


نویسنده: Love-Story-M
ساعت: 9:8 PM
تاریخ:
25 Oct 2009


سلام ای غروب غریبانه ی عشق

سلام ای شروع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن....

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ  ای ابی روشن عشق

خداحافظ  ای عطر شعر شبانه...

خداحافظ ای هم نشینه همیشه

خداحافظ  ای داغه بر دل نشسته

تو تنها نمیمانی ای مانده بی من

تو را میسپارم به دلهای خسته....

تو را میسپارم به مینای مهتاب

تو را میسپارم به دامانه دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را میسپارم به رویای فردا

به شب میسپارم تو را تا نسوزد

به دل میسپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی  واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد...

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ  ای سایه ساره همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نو بهار همیشه......

 


نویسنده: Love-Story-N
ساعت: 8:48 PM
تاریخ:
23 Oct 2009


گل من گوهر من

کاش اینجا بودی

جان من.جوهر من

کاش اینجا بودی

اگر اینجا بودی

خانه خاموش نبود

ایینه حوصله داشت

گل فراموش نبود

فصل قلبم سنگین

غربت اهنگ نبود

ساعت دیواری

خسته از زنگ نبود

با تو بودن ای کاش

 تا ابد ممکن بود

لحظه های دیدار

تا ابد ساکن بود

اگر اینجا بودی

زندگی وسعت داشت

غزل ناگفته به قلم رغبت داشت

کم ترین پیدایی

دوری و اینجایی

من که با تو هستم

تو چرا تنهایی...

با همه دوریه ما

این همه فاصله ها

همه جا سرشار است

از هوایت اینجا.....


نویسنده: Love-Story-N
ساعت: 3:7 PM
تاریخ:
3 Oct 2009


تو که نیستی از خودم بی خبرم

کی بیاد و کی بشه همسفرم

دل من از تو جدا نیست

این هوا بی تو هوا نیست

چی بگم.....از چی بگم...واااای

دیگه غم یکی دوتا نیست

دستم از دست تو دور

این شروع ماجراست

روز و شب. هفته و ماه

قصه های غصه هاست

عشق و مستی پیش تو

پشت دیوار سیاست

غم غربت نداره

اینجا که خدای ماست

بیا اونجا که برام

خونه ی خاطره هاست

تو فقط به من بگو

دل نشکسته کجاست.....

تو که نیستی از خودم بی خبرم.....

الهی قربونت برم من...خواهرت بهم گفت چی بهش گفتی که به من بگه....اما تو که میدونی تا تو نباشی من با هیچ کس و هیچ چیز اروم نمیگیرم....دل من فقط با تو جون میگیره فقط کنار تو میخنده....فقط با تو ارومه....پس زود خوب شو وبرگرد....که منو این وبلاگ داریم میمیریم از دوریت.....خیلی دلمون تنگ شده واسه عشقمون....برگرد عزیزم زود زود....منتظرتم....تا همیشه.


نویسنده: Love-Story-N
ساعت: 2:50 PM
تاریخ:
2 Oct 2009


من از صدای گریه ی تو

به غربت بارون رسیدم

تو چشات باغ بارون زده دیدم

چشم تو همرنگ یه باغه

تو غربت غروب پاییز

مثه من از یه درد کهنه لبریز

با تو بوی کاگل و خاک

عطر کوچه باغ نمناک

تازه میشه....

با تو بوی خاک و بارون

عطر ترمه و گلابدون

زنده میشه.....

تو مثل شهر کوچیکه من

هنوز برام خاطره سازی

هنوزم قبله ی معصوم نمازی

تو مثل یاد بازیه

من تو کوچه های پیروخاکی

هنوزم برای من عزیز و پاکی....

الهی فدات بشم محسن عزیزم....منتظرم تا برگردی...نمیدونم تا کی میتونم باشم میترسم تو هنوز نتونی حرف بزنی و من قبل از اینکه صداتو بشنوم مجبور بشم گوشی رو خاموش کنم...تو که خودت میدونی....خواهش میکنم زود خوب شو....دوستت دارررررررررررررم عشق پاک من....


نویسنده: Love-Story-N
ساعت: 12:15 PM
تاریخ:
30 Sep 2009


وقتی که بارون میزنه

خاطره ی عشق منه

تنگه غروب اسمون

لحظه ی تلخ رفتنه

چشمای تو بارونیه

اشکای من پنهونیه

دستای ما از هم جدا

غم تو دلم مهمونیه

شبای عشقو عاشقی

شب به خاطر موندنی

حرف قشنگ اون شبا

تو عشق اول منی

خاطره های عشق ما

هر روزشب به یادمه

تو خلوت فاصله ها

سکوت تو فریادمه

یادمته اون شب

دلت گرفته بودو بی پناه

نشسته بودیم منو تو

به زیر چتر نور ماه

یادمه اون شب دلت

مثله گل بارون زده

به چشم من زل زدو گفت

تو قلبتو به من بده

تو قصه هات پر از غمه

روزه خوشت خیلی کمه

حتی نباشی نازنین

دوستت دارم یه عالمه

شبای عشقو عاشقی

شب به خاطر موندنی....

خدا جونم شکرت.۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ مرتبه شکرت....خدا ی بزرگ محسنم به هوش اومده....الهی قربون مهربونیات برم....خدایاااااااااااااااا ممنونم......محسن من عشق من به هوش اومدهه.....شکرت شکرت شکرت...خدایا دوستت دااااااااااااااااارم.....بدون محسن این دنیا دنیا نیست پر از سکوته پر از واژه های بی معنا پر از ترس....خدایاااااااااا شکرت


نویسنده: Love-Story-N
ساعت: 8:48 PM
تاریخ:
29 Sep 2009


حال من دست خودم نیست

دیگه اروم نمیگیرم....

دلم از کسی گرفته

که میخوام براش بمیرم

باز سرنوشت و انتهای اشنایی

باز لحظه های غم انگیز جدایی

باز لحظه های ناگذیر دل بریدن

بازم اخر راهو

حس تلخ نرسیدن......

پایه دنیای تو موندم

مثه عاشقای عالم

تا منو بخشی اخر

تا دلت بسوزه کم کم

مثه ایینه رو به روته

حس با تو بودن من

دارم از دست تو میرم

عاشقی کن....نشکن

واااااااااااااااااااای خدااا...به فریادم برس....دارم از دلتنگی میمیرم...دارم بدون محسنم داغون میشم....خدایااااااا چرا قسمته عاشقا اینه...مگه چه گناهی کردن؟؟؟؟؟خدایااااااااااااا هر چی میخوای ازم بگیر اما سلامتی محسنمو بهش بده...التماس میکنم....خواهش میکنم ...خدایا تمنا میکنم....تو که نزدیک تر از من به منی تو که از دلم خبر داری...مگه نگفتی منو با اخلاص و از صمیم قلب صدا کنید تا اجابت کنم....من اسمتو فریاااااااد میزنم...با همه وجودم..با تمام توانم....

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااای بزرگ....

کمکمون کن....


نویسنده: Love-Story-N
ساعت: 10:31 PM
تاریخ:
28 Sep 2009


خونه خالی....خونه غمگین

خونه سوت و کوره بی تو

رنگ خوشبختی عزیزم

دیگه از من دوره بی تو....

مه گرفته کوچه هارو

اما سایه ی تو پیداست

میشنوم صدای شب رو

میگه اونکه رفته ....اینجاااست

تو با شب رفتی و با شب

میای از دیار غربت

توی قلب من میمونی

پر غرور پر نجابت

حالا دست منه تنها

شعر دستاتو میخونه

حس خوب با تو بودن

تو رگهای من میمونه.....

خونه خالی.....اره عزیزم خونمون....وبلاگمون ....خالی و سوت و کوره....زود زود خوب شو و برگرد....مگرنه منو این خونه میمیریم از دلتنگیت...دوستت داررررررررررررررررررررم


نویسنده: Love-Story-N
ساعت: 6:43 PM
تاریخ:
26 Sep 2009


سلام....

نمیدونم چی بگم محسن عزیزم ...فقط دعا میکنم...همین

دوستای خوبم اگه گذرتون به این وبلاگ خورد از تون میخوام برای محسنم دعا کنید که زود زود خوب بشه و دوباره برگرده پیشمون.....شاید شما ندونین اما اون مهربونترین ...باگذشت ترین...و صبورترین مرد دنیاست.....ازتون خواهش میکنم براش دعا کنید....برامون دعا کنید......که زودتر سلامتی شو بدست بیاره.....

ممنونم.....


نویسنده: Love-Story-N
ساعت: 11:33 AM
تاریخ:
26 Sep 2009


سلام یک سلام به یاده اولین سلام عشقمون اگه یادت باشه از یک سال بیشتر شد چقدر این کلمه (سلام ) رو تکرار کردیم؟!باید خیلی زیاد باشه نه؟

نمیدونم چی بنویسم و چه جوری ولی اینو میدونم که باید بنویسم...

میدونی آدما چرا به دنیا میان؟

حتما میگی چه سواله عجیبی پرسیدم!

ولی من میخوام بهم جواب بدی باشه پس من خودم جوابشو نمیدوم میذارم تو بگی...

خوب همه چی از یه جا شروع میشه و یه جایی هم تموم میشه ولی یه چیزای تو ذهن آدما میمونه که وقتی شروع بشن تموم نمیشن مگه نه؟بهش میگن خاطره (خاطرات) بعضی هاشون خوبن بعضی هاشون بد و نفرت انگیز...

نمیدونم از من از اون وقتی که باهم بودیم چندتا خاطره خوب و چندتا بدو نفرت انگیز داری...

بهتره از اول بگم...

شروع

یک شب بی خبر از اتنفاقی ممکنه بی اوفته همه بی خبر بودن حتی هر دوشون فقط اونی که اون بالاست همه چی رو میدونست همه چی خیلی زود و سریع اتفاق افتاد با یه کلمه شروع شد.همون سلام.آشنایی ها بیشتر شد و بیشتر تا اینکه یه حس پیدا شد یه حس عجیب ولی انگا خوب بود یکی از اون دوتا میترسید حسش رو بیان کنه ولی نمیتونست تو دل خودش نگرش داره تا اینکه یه بار خیلی به خودش جرعت داد و تصمیم گرفت هرچی که بشه باید حسشو بگه و همین کارو کرد ولی همین که گفت اتقاق عجیبی افتاد خیلی عجیب که اون حتی فکرشم نمیکرد اون فکر کرده بود اون از بیان کردن حسش ناراحت شده و اونو تنها گذاشته که جوابی بهش نمیده اون موقع فقط بارون عجیبی از چشاش میبارید فقط دست به التماس گرفته بود و معذرت خواهی میکرد ولی هیچ جواب نمیگرفت این کارش شده بود اشکو التماس خیلی طول نکشید تقریبا شکسته بود و فقط منتظر معجزه بود تا اینکه یه دفعه معجزه ای به نام سلام رخ داد بارش باور کردنی نبود فکر میکرد داره خواب میبینه بدون جواب همون کلمه بازم شروع کرد به اشک ریختنو التماس و معذرت خواهی کردن.ولی وقتی فهمید که اونچه که تصورشو میکرد نبود میخواست بذاره بره واسه همیشه آخه همون یه باری که حسشو بیان کرده بود خیلی داغون شده بود.ولی اینبار یه حس دیگه ای بهش گفت دوستش داره نمیدونم شادی اونی که اینو بهش گفت نمیدونست گفتن یه حس چقدر آدمو داغون میکنه حال بعد از گذشت یک سال بیشتر از بیان اون حس فهمیده که یه حس عجیب همون قدر که عجیبه داغون کننده است از اون موقع این حس ها هی بیتشر و بیشتر شده اولا خیلی خوب بود همه چی شاد بود ولی وقتی یه چیز عجیب تر و داغون کننده تر از اون حسا اومد همه چی رو عوض کرد اون چیز عجیب جدایی بود اون دوتا نمیدونست این چیه واسه همین خیلی براشون سخت بود خیلی سخت و داغون کننده جدایی جایی اون همه خوشی ها رو گرفت و با خودش سختی فاصله ها رو هم اورد دیگه اون دوتا بین این همه سختی ها گیر افتاده بودن راهی نداشتن که ازشون بیرون بیان چون همه اون چیزا واقعیت داشت تحملشون براشون سخت تر و سخت تر میشد فقط بعضی وقتا اون سختی ها رو شکست میدادن آخر همون سختی ها قلبی رو شکستو فاصله ها رو بیشتر کرد با بیشتر شده فاصله ها تنهایی اومد تنهایی خیلی دردناک تر از همه بود ولی بازم تحملش کردن اون دوتا خوب میدونست چیکار کنن فکر کنم دیگه کم کم با بعضی از سختی ها آشنا شده بودن تو این همه مدت چیزای شیرینی هم وجود داشت انتظار های شیرین خیالات شیرین ولی اونقدری نبودن که بر همه ی سختی ها پیروز بشن.یکی از اونا براش باور و تحمل سختی خیلی دردناک بود خیلی اونقدری که اونو از پای انداخت و بیمارش کرد...

این تا اینجا

 

بقیه رو گلم از اینجا بخون

از اینجا


نویسنده: Love-Story-M
ساعت: 3:33 PM
تاریخ:
25 Sep 2009


اگر باران بودم انقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پات  می گریستم اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم ولی افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم ....

سلام عزیزم اومیدوارم حالت خوب باشه دلم خیلی برات تنگ شده فکر کنم این یکی از اون آخرین پست های هستش که میتونم تو این اخر عمری پست کردم...

دلم برات خیلی تنگ شده یهو رفتی دیگه جواب هیچی ندادی دلم گرفت...

مواظب خودت باش دوستتتتتتتتت دارممممم...


نویسنده: Love-Story-M
ساعت: 11:31 PM
تاریخ:
24 Sep 2009